تبليغاتX
عشق
آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم
سلام به همه دوستان گلم
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 17:53  توسط مهدی | 
سلام به همه شما که خیلی نامردین آخه وجدان داری شما پس چرا نظر نمیدید بابا نظر بدید

یه والپر زیبا  واستون آپلود کردم که کار خودمه و اولین بار اینجا میبینید امیدوارم خوشتون بیاد و نظر هم بدید عکس در اندازه واقعی برای دسکتاپ در وبلاگ اصلی من از دستش ندی

                                

عکس در اندازه واقعی رو باید بیای به وبلاگ اصلی من اونجا ببینی این والپر برای دسکتاپ هست

 عکس بیا اینجا ببین

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 2:2  توسط مهدی | 

خورشید
آن زمان که خورشيد قلب من برای هميشه غروب کرد
آن زمان که خونی که در رگهايم جاری بود برای هميشه خشکيد
آن زمان که لبهايم برای هميشه بسته شد
آن زمان که افکارم من را تنها در ميان آسمان رها کردند
آن زمان که تنها جسمم از ميان رفت روحم به پرواز در آمد
آن زمان من مرده ام
وشب هنگام برای يک بار و آخرين بار من را در خوابت ببين
ببين که چگونه تمام استخوانهايم و تمام افکارم در گمنامی وتنهايی پوسيدند
و من از ميان رفتند
و آن لحظه من تنها يک چيز دارم
و آن خداوند يکتاست که بيشتر از هميشه به او نزديک شده
اما آنگاه مطمين باش
که برای اولين بار از نبودن تو شادانم و افسوس گذشته را نخواهم خورد
زيرا در نبود تو خداوند را در کنار خود احساس می کنم
احساسی واقعی که از تمام وجودم سر چشمه ميگيرد
کوچهايی که ميان من و تو بود از فردا نگفت
از رويای زيبای دنيا نگفت
از سبزی دست های پر محبتت هيچ نگفت
کوچه ای ساکت بود بی خروش بی عشق بود
نميدانم چرا؟
کوچه ای که ميان من و تو بود زيبا نبود

 

هر وقت خواستی بدونی …
هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشاش نگاه کن تا عشقو تو چشاش ببيني اگه نگات کرد عاشقه، اگه خجالت کشيد برات ميميره اگه سرشو انداخت پايين ويه لحظه رفت توي فکر بدون که بدون تو ميميره اگه سرشو انداخت و خنديد و حرفو عوض کرد بدون که دوستت نداره…

 

 


زنی می رفت …
زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت

 

همیشه دوستت دارم
ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

شعر : بهار
من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 0:55  توسط مهدی | 

گفتي که تو را عذاب خواهم فرمود

من در عجبم که در کجا خواهد بود

آن‌جا که تويي عذاب آنجا نبود

آن‌جا که تو نيستي کجا خواهد بود

خونه ماست چون اگه خدا بود تا بحال من بايد به پرستو ميرسيدم!

من و تنهایی و اشک شبانه

به لب ، آه و به دل داغ زمانه

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 0:54  توسط مهدی | 
 

امشب شب آخره که مزاحمت شدم ...

خورشید فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم...

بدرقه لازم ندارم میرم عزیز ترین...

نذار بمونه زیر پا قلبمو بردار از زمین...

دوست دارم برای تو یه حرف خیلی ساده بود...

غافل از این که دل من منتظر اشاره بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 0:26  توسط مهدی | 

عمری گذشت و عشق تو از یاد من نرفت
دل، همزبانی از غم تو خوب تر نداشت
این درد جانگداز زمن روی برنتافت
وین رنج دلنواز زمن دست برنداشت

تنها و نامراد در این سال های سخت
من بودم و نوای دل بینوای من
دردا که بعد از آن همه امید و اشتیاق
دیر آشنا دل تو، نشد آشنای من

از یاد تو کجا بگریزم که بی گمان
تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم
با چشم دل به چهره خود می کنم نگاه
کاین صورت مجسم رنج است یا منم؟

امروز این تویی که به یاد گذشته ها
در چشم رنجدیده من می کنی نگاه
چشم گناهکار تو گوید که ” آن زمان
نشناختم صفای تورا“ – آه ازین گناه!

امروز این منم که پریشان و دردمند
می سوزم و ز عهد کهن یاد می کنم
فرسوده شانه های پر از داغ و درد را
نالان ز بار عشق تو آزاد می کنم.

گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای
بنگر که غم به وادی مرگم کشانده است.
تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبین
ای بس حدیث تلخ که ناگفته مانده است.

گفتم : ز سرنوشت بیندیش و آسمان
گفتی : ” غمین مباش که آن کور و این کر است“ !
دیدی که آسمان کر و سرنوشت کور
صدها هزار مرتبه از ما قوی تر است؟

(فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 4:4  توسط مهدی | 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 4:53  توسط مهدی | 
سلام به همه دوستان عزیز امیدوامر که حالتون خوب باشه یه عکس که خودم روش کار کردم رو آپلود کردم

 که ببینید نظر یادت نره راستی از وبلاگ katibe.coo.ir من نیز دیدن کنید

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 0:27  توسط مهدی | 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 2:49  توسط مهدی | 
                    بهترین عکس ها را در اینجا بیابید   
+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 20:17  توسط مهدی | 
از عزیزانی که به وبلاگ سوگلی سر می زنند کمال تشکر رو دارم
+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 20:2  توسط مهدی | 
 

توی خواب و توی رويا ، رو دلم تو پا گذاشتی

اينجا تو بيداری اما ، دلمو تنها گذاشتی

**

اومدی قدم گذاشتی تو به آرومی تو دنيام

به همون لطافتی که ، گم شدی تو خواب و رويام

**

اومدی مثل پرنده ، روی بوم من نشستی

دل من قفس نبود که ، پس چرا اونو شکستی

**

اومدی مثل کسی که می تونست ترانه باشه

واسه زنده بودن من ، بهترين بهانه باشه

**

اومدی شدی کسی که تا هميشه بهترينه

ولی افسوس که نموندی ، آخر قصه همينه

**

اومدی مثل يه صوفی با نگاهی خيلی ساده

حتی ذره ای نگاهت از سر چشام زياده

**

اومدی مثل يه خورشيد با يه نور ارغوانی

اما بی تو تنها موندم ، تو بهار نوجوانی


+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 19:41  توسط مهدی | 
حادثه.....
دست من خيلی حقيره          که واست يه سايه باشه
 
آخه خورشيد کی می تونه      بـــــا شبا همسايه باشه
 
قصه ای نگفته بودی              تو کــــــــــتاب سرنوشتم
 
که بايد لحظه به لحظه           تو رو از نو می نوشـــــتم
 
يه روزی اومدی از راه            از تــــــــه غبـــــــار جــاده
 
ته چشمات غم دريا               خســـــته با پای پيـــــاده
 
تو مث حــادثه بودی              مـــــــثل بــــارون بــــهاری
 
کاشکی می شد تو هميشه    بر تن تشنــــه م ببــــاری
 
* می دونم تو هم مثل من      از جــــدايی گــــله داری*
 
بدون اينو ، واسه عاشق        سخته اين چشم انتظاری
 
نتونستم که بدونم            تو چه هستی ، تو کی بودی
 
وقتی چشمامو گشودم          تو ديگـــه بـــا من نبـــودی
 
 
بعد تو تموم فصلام               شــــــده پــــــاييز جــدايی
 
 
منتظر با چشمای خيس
                                    مـــــی نشينم تــا بــــيايی
 
+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 19:40  توسط مهدی | 
کمی دورم...

از تو و احساس پاکت...

از صدای لرزان و بغض و فریادت...

نه...

نمی آید صدای زمزمه هایت...

کمی دورم...

نمیرسد دستم به دستت...

آه...

شدم سر گشته این راه تاریک...

ولی ...در انتها نوری نمیبینم!

کمی دورم...

ولی شاید ...

رسد روزی که دستانم بیگیرند دستانت...

ولی من هنوز هم دورم!

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 3:51  توسط مهدی | 

عشق فراموش كردن نيست بلكه به خاطر سپردن است ،عشق گوش دادن نيست بلكه درك كردن است،                                     

 

عشق ديدن نيست            

 

 بلكه احساس كردن است ، عشق جا زدن و كنار كشيدن  نيست          

 

 بلكه صبر داشتن و ادامه دادن است            

 

 

اگر چشمهايم تورو خواست قول ميدم چشمهايم رو ببندم

اگر زبانم تو رو خواست قول ميدم با دندانم گازش بگيرم

                                   اما اگردلم تو رو خواست چه کنم                                    

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 3:42  توسط مهدی | 
 

اينجا گاهي به ياد تو مي افتم ...

چشمانم

رود رود

طغيان مي كند

و اتاقم را

خيس عطر حضور تو مي سازد

شب ها

خواب گنجشك هاي بالاي كوه را مي بينم

سينه سرخ ها

زلالي چشمه ها

كه سنگ صداقتشان

از عمق خوابشان پيدا بود

اينجا كسي حضور تو را حس نمي كند

نفس ها

از هجوم درد و ترديد

گرفته است

و تنها ((تو كه دروغ نمي گويي ))

از عشق هاي ساده اي بگو

كه با گره زدن دستمالي

هرگز گسسته نمي شوند

و دختراني

كه لبخند را به هر كسي

تعارف نمي كنند

و

عاشق مي شوند

ديگر اينجا تاب ماندنم نيست.

 ***

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 1:38  توسط مهدی | 
من امشب بی تابم...برای یک لحظه کنار تو بودن...یک لحظه دیدن تو...و حتی یک لحظه نفس کشیدن در

هوایی که عطر تو رو داره ...اما...تو نیستی

ای بارونی ترین خاطره ی من...ای فرشته ی بدون بال من...ای یگانه ترین معبود...


کاش برمیگشتی...اما افسوس که بین ما فاصله ایست که هرگز پیمودنی نیست...


بعد از رفتن تو دیگه بارون نبارید...من دیگه نور خورشید رو ندیدم...همه جا تاریکی بود و وهم...کاش

 میدونستی رفتنت حتی برای درخت اقاقیا هم غیر قابل تحمل بود...آره بعد از رفتن تو درخت اقاقیا هم من رو

 تنها گذاشت و پژمرد!...شاید درخت اقاقیا برای زنده بودن به عطر نفس های تو نیاز داشته اما تو دیگه

نبودی که عطرت فضارو پر کنه تا اقاقیا زنده بمونه...اقاقی رفت و من تنها موندم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 2:38  توسط مهدی | 
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

 

هرگز از یاد من آن سر خرامان نرود

 

آنچنان مهر تو در دل و جان جای گرفت که اگر سر برود مهر تو از جان نرود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 2:30  توسط مهدی | 
سلام به همه دوستان عزیز یه خبر عالی اگه وبلاگ داری و می خوای بازدیدات بره بالا پس عجله کن و عضو شو

 

بالا بردن بازدید

 

بالا بردن بازدید

 

زود باش از دست ندیش

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 15:14  توسط مهدی | 
بودنم را هيچ کس باور نداشت هيچ کس کاري به کار من نداشت بنويسيد بعد از مرگ من روي سنگ با

خطوطي نرم و زيبا و قشنگ که او خوابيده در اين گور سرد بودنش را هيچ کس باور نداشت

*****************************************************************

کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود. اي کاش کودک بودم ، تا از ته دل

می خنديدم، نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم. اي کاش کودک بودم ، تا در اوج 

 ناراحتي و درد با يک بوسه تو، همه چيز را فراموش مي کردم

******************************************************************

يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت

بخنده ...گفتم اگه بارون نيامد چي؟ گفتي اگه چشماي تو بباره اسمون گريش ميگيره ...گفتم :يه خواهش دار

م وقتي اسمون چشمام خواست بباره تنهم نزار - گفتي به چشم ...حالا من دارم گريه ميکنم و اسمون

 نميباره ........تو هم اون دور دورا ايستادي به من ميخندي

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 1:41  توسط مهدی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مهدی ( این وبلاگ موضوع خاصی رو دنبال نمی کنه سعی می کنیم در مورد موضوعاتی باشه که شما دوست دارید( بیشتر عاشقانه)و امیدواریم شما نیز ما را یاری کنید )

پیوندهای روزانه
غزلک
عکس های ali11
حرفای خودمانی
جالبه (ندا)
عاشقانه(مونا)
سرژیک
زیبا
وبلاگی در مورد عکس نرم افزار و غیره که بری میبینی
دلارام(شیدا)
بدن سازی
سراب(سحر)
آبهای خلیج فارس
ایتالیای دوم
اس ام اس و عکس و خیلی چیزای دیگه(مجید)
کامپیوتر و اینترنت
سنگ صبور(دنیز)
یه وبلاگ جالب با مطالب جدید(ای سی تی سوگلی تپه)
هنرمندان برتر
هر چی بخوای
حتـــــــــما سر بــــــــزن
رازهای برای عشق (جالبه)
امید به زندگی(مرجان)
شادمهر(بی تو)
ساختن چهره در چند لحظه(فلش)
تست هوش حتما سر بزن
گالری عکس
یه فلش +18
یه بازی فلش اگه نمی ترسی کلیک کن
عاشقانه و رمانتیک
سنجش وزن
سکینه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
آرشیو موضوعی
عاشقانه
الفبای خوشبختی
روانشناسی
نویسندگان
مهدی
عسل
پیوندها
گالری عکس و دانلود
بهترین وبلاگ آره یا نه
لینکستان سایتهای ایرانی
دانلود, شعر, عکس, جوک
دنیای دانلود کارت مجانی
عاشقان تهی دستند
محشره برو
غزلیات حافظ و ...
گذشته حال آینده (حسرت)
امید به زندگی (مرجان)
هر چی که بخوای( آهنگ های کربلای مخصوص محرم )
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM